شعر
این اشک مادراست که خشک میشود
بر روی پیراهنم ...
حتما پیراهن تو هم ..رد گیسویی را بوسیده است
حالا بگذار بشمارم..
تا چهل سالگی خودم...تا هزار سالگی تو...
که تا آن موقع ...برای مردم کوچه
اسطوره میشوی...
عجب گرگم به هوایی است ...
آسمان حتما برای گودال ها می بارد..وگرنه ..
اینجا کسی تشنه نیست..بوی نم است که دهان به دهان می گردد
...و سکوت..که اشک روزگار را دراورده است...
...چه کسی این ماهی بزرگ را
از چشم خیس تو شکار می کند...
غریبه نباش...شانه آشنای مردی اینجاست
بر خاک پیراهنش...اشکی بپاش....
