بیوگرافی از امام زمان (ع) ...

محمد بن حسن عسكري (عج) آخرين امام از امامان دوازده گانه شيعيان است. در ١۵ شعبان سال ٢۵۵ هـ.ق در سامرا به دنيا آمد و تنها فرزند امام حسن عسكري (ع)، يازدهمين امام شعيان ما است. مادر آن حضرت نرجس (نرگس) است كه گفته اند از نوادگان قيصر روم بوده است. «مهدي» حُجَت، قائم منتظر، خلف  صالح، بقيه الله، صاحب زمان، ولي عصر و امام عصر از لقبهاي آن حضرت است.

تولد امام زمان (عج) پنهان نگاهداشته شد و امام حسن عسكري (ع) خبر آن را تنها به عده اي از شيعيان داده بود. حضرت در سال ٢٦٠ هـ ق پس از وفات پدر به امامت رسيد. امامت ايشان بنا به حديثهاي بسياري بود كه از پيامبر (ص) و امامان پيشين روايت شده بود. امام زمان (عج) پس از آنكه بر جنازه پدر نماز گزارد از چشم مردمان پنهان شد. سبب پنهان شدن آن حضرت اين بود كه خليفه هاي عباسي تصميم به كشتن او داشتند.

ادامه نوشته

سلام خدمت دوستان عزیزم سال جدید رو به همه شما دوستان تبریک میگم

  >  ۱۳۸۶  <

Happy New Year

pars learn 1386

رویای عشق

يادگار روزها و شب هاي وصل؟

اتصالي با جهان بي كران؟

اتفاق كوچه هاي تنگ شهر؟

التماس روزهاي زرد رنگ؟

يا غرور بي بديل سبز و گرم؟

***

خاطرات نورهاي بي فروغ؟

يا كلامي زشت و بي رنگ و درنگ؟

من لباسم بر تن افكار پوچ؟

من توانم بر عصاي روزگار؟

من كه خاكم نيست از بدو وجود؟؟؟

***

من نه آنم كه مرا آن شمريد

يا كه او را از تبارم شمريد

ما كجا و قطره عمق وجود

ما كجا و اسم او شرط ورود

***

من هزاران چهره از خود ديده ام

وز وجودم بر تنم باليده ام

در ره آدم شدن در مانده ام

وز رهش سالها كج مانده ام

***

من سلامم به بلنداي نياز

من سلامت چون دل اين روزگار

او زمن هرگز نگويد داستان

من ز او دانم هزاران چيستان

***

من پرم از خالي حَض وجود

او زمن آگاه  از غش سجود

من ز من بيدارتر از خواب دگر

او زمن هوشيار و هوشيارتر

***

من به آتش قانعم دودم كنيد

من به پايان آگهم نورم كنيد

او زمن دوري كند نازش كشيد

من ز او عاري شدم يادم كنيد

***

اي كسان دار ما دارم زنيد

بر لسان الكنم پايان زنيد

من وجود قاصرم خاكم كنيد

من درخت بي بنم كاهم كنيد

***

من شراب نارسم بي راه و رسم

من كتاب ناصحم بي شرح و وضع

من سفيرم يا وزير اشتهار

من منم بي من شما را ياد باد

تقدیم به جناب اقای سمیعان با احترام

ماه مبارك رمضان

خداوندا!
    بر من ببخشاي و در ديوان عمل، لغزش هاي مرا ناديده انگار. تو بهتر از من ميداني كه چه كرده ام و چه گفته ام و آنچه را كه گذشت زمان از خاطرم بسترده و در پرده فراموشي پنهانش داشته است, بحساب من مگذار.
    خداوندا!
    همي خواهم كه اگر تسليم هواي نفس شوم و بار ديگر توبه خويش بشكنم, تو همچنان بار ديگر قلم بخشايش بر
    ناشايستگي هاي من فروكشي و بار ديگر پوزش مرا بپذيري.
    خداوندا!
    چشم ما گاهي به ناروا گشوده شود و به ناروا بهم آيد.
    خداوندا!
    زبان ما گاهي از منطقه حق و وجدان بدان سوي رود و حقايق را باژگون ادا نمايد.
    خداوندا!
    در قلب ما تمايلات پنهانيست كه اگر روزي وجود خارجي يابد و مفهوم بي رنگ آن، رنگ مصداق گيرد، جنايتي خواهد بود.
    خداوندا!‌
    كلمات ياوه بسيار باشد كه آن را نشناسيم و يا از اداي آن پرهيز نتوانيم كرد.
    خداوندا!
    اكنون از چشمك هاي نارواي چشم و انحراف ناستوده زبان و اميال ناهنجار قلب و سخنان ياوه به آستان تو پناه مي آورم و از تكرار آنچه ناپسند باشد پوزش مي خواهم.
    نهج البلاغه

استاد  سلمان

حذف شد  ...

شعر

بر روی بند رخت

این اشک مادراست که خشک میشود

بر روی پیراهنم ...
حتما پیراهن تو هم ..رد گیسویی را بوسیده است

حالا بگذار بشمارم..

تا چهل سالگی خودم...تا هزار سالگی تو...

که تا  آن موقع ...برای مردم کوچه

 اسطوره میشوی...

عجب گرگم به هوایی است ...

آسمان حتما برای گودال ها می بارد..وگرنه ..

اینجا کسی تشنه نیست..بوی نم است که دهان به دهان می گردد

...و سکوت..که اشک روزگار را  دراورده است...
...چه کسی این ماهی بزرگ را

از چشم خیس تو شکار می کند...

غریبه نباش...شانه آشنای مردی اینجاست

بر خاک  پیراهنش...اشکی بپاش....

منبع

حس غریب

ابتدای هر سخن آراسته با نام حق                      ذکر حق ورد زبان هر مرام و هر فرق

 لطف او شد شامل حال همه ابن البشر                چونکه تنها اوست عالم بر امور خیر و شر

 آفرید انسان ز خاک و دادش او را عشق پاک           تا که مشق عشق را سازد روان بر روی خاک

 بدسرشتان عشق را با نفس خویش آمیختند         زین هوس بتها به پا کردند و خونها ریختند

 مردمان بی اطلاع از حال یکدیگر شدند                  غرق در سیم و زر و اموال یکدیگر شدند

 عشق هم از دست انسانهای پست روزگار            شد قفس در سینه معشوقه های ماندگار

 عشق یعنی مهر او در دل نشاندن٬ او شدن           با همه ابرار عالم همدل و همخو شدن

 خوب و بد معنی ندارد چون تهی گشتی ز شک      آشنایی با همه احوال عالم تک به تک

 خود شناسی اول و خودآشناسی بعد خود            چون رسیدی خود ز او بینی و او بینی به خود

 نیست در دنیا دلی که نشنود ماوای عشق          خوش به حال آن کسی که خود شود معنای عشق

 عشق یعنی بیقراری و محبتها نیاز                       نوش کردن از نوای حرفهای دلنواز

 در مرام عاشقان دیدار روی یار بس                      عاشقی خواهد دل بی کینه نبود کار کس

 هر کسی لایق نباشد تا شود همراه تو                 آنکه شد عاشق تو را گردد فدا در راه تو 

 مهربانم سوختن در آتش مهر تو بس زیباتر است    نوش زهر از جام تو از هر شرابی بهتر است

 دارم اکنون بهر تو از جانب دل یک کلام                 مهر تو نسبت به من حسی است همین و والسلام

 اندرون من و تو حسی است زیبا و عجیب             دانی آن حس چیست جانا؟ بی گمان حس غریب

زمان مانده به پایان خدمت من ...


 زمان مانده به پایان خدمت من ...